|
پژمرده برگ
هر
شکوفه ای می دهد بار
هر
بامدادی می شود پسین
نیست
جاودان اندر زمین
جز
دگرگونی، جز فرار.
زیباترین تابستان هم روزی
پژمرده می شود به پیشباز خزان
تو
آرام باش ای برگ و صبوری کن
گر
فریبت می دهد باد وزان.
بازیگر بازی خویش باش خموش
هر چه
پیش آید، پذیرا شو
در
آغوش بادی که تو را می شکند
وزان
به سوی کاشانه، رها شو.
من ستاره ام
ستاره
ای بر گنبد آسمان ام من
همان
که زیر نظر دارد جهان را
که
خوار می شمارد جهان را
و
درون اخگر خویش می سوزد.
دریایم من، چشم براه توفان
همان
دریای ایثارگر نالان
که بر
برج کهن گناهان
گناهان نو می افروزد.
رانده
شده از جهان شما،
فریفتهء غرورم من
بی
سرزمین پادشاه،
نازپروردهء غرورم من.
آن
شور خفتهء نهانم من
در
خانه بی اجاق
در
نبرد بی یراق،
نزار توشِ خویش و خسته جانم من.
اشعار
قبلی
|