www.roozegar.net

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چهار شعر از هرمان هسه مترجم میلاد مختوم

 
 

 
 

برای آشنایی بیشتر با هرمان هسه اینجا را کلیک کنید

 
 

بیـماری

1

بارها بر تو افسانه خوانده ام

از دیار غریب شاعرانه ام

اینک تو، من ِ خسته بال را راه بنما

دستِ گرمت در دست، در گذر از کاشانه ام!

 

مرا به بیشه ژرف درونم ببر

آنجا که موجودات افسانه ای بسیار

زنده با تاج های گل بر سر در گذر،

همه خدایانی که روزی بر آنان ام بود باور!

 

به آن تپه هایی ببر مرا

که سروها در سکوت زانو زده اند

آنجا که یاران با وفا خفته در ژرفا

سرود باد را به شنود نشسته اند.

 

به آن باغ های سرسبز ببر مرا

آنجا که سیاه درختان افسانه ای گل می دهند

و کاخ عشق ـ که برایت ساختم ـ دیده می گشاید

بر فراز شکوفه های افسانه ای و سبزه ها.

 

به زیر نور سرخ، پنهان و درخشان

تاج تو، که از من دارد نشان

گر دلت بر توانِ بیکران من باور دارد همچنان

بر سرت زیبنده باد آن زر ِ گران!

 

تا که جان گیرم به راهی نوین

خفته گان با وفا برخیزند از زمین

و خیل زیبارویِ خدایانِ شادی

و اینک من، چنان که سال ها پیش از این.

 

2

 

روز به پایان رسید کنون

دستان مهربانت را

بر موها و بر پیشانی ام بگذار

ترانه بخوان!

همهمهء رؤیاها را از من بران!

 

دلم در هراس است

از ساعات دراز و مرموز

و رؤیاهای هراسانِ شب

آنگاه که تو به خواب رفته ای

و تنها تپش دردناک قلب من بیدار است.

 

و قلب من با تپش های گران

در راه های تاریک

به پیشباز شب می رود

شب بیمناک

شبی که ترانه هایم را خاموش می کند.

 

و بخت من با گام های سنگین

و تمناهای کودکانه شرمگین

به من می رسد

و دردهایم را می بیند و می گوید:

بر تو چه رفته است ای یار نازنین؟

 

 

و روزهای از دست رفته

و جام های سرریز

به من می رسند

و همه رؤیاهای نیک بختی پُر کرشمه

که در خواب هم ندیده ام.

 

دستان مهربانت را

بر موها و بر پیشانی ام بگذار

و پریان را از من بران

به پایان رسید روز من اکنون

 

و من خوب می دانم

چه از دست داده ام.


روزهای سرنوشت

 

در تیره روزهای خاکستری

نگاه جهان سرد است و خصمانه

و تو سرخ از شرم درمی یابی

که به غیر خود اعتماد نتوانی.

 

فرو رفته در خویشتن خویش اما

از دیار شادی های کهن

در راستای باورهایت

درمی گشایند بهشت های نوین.

 

هرآنچه دشمن می نمود و بیگانه

پارهء تن خویش می یابی،

تن می دهی به سرنوشت خویش

و آن را به نامی تازه می نامی.

 

هر آنچه بیم و تهدید ویرانگر

دوستی می گیرد از سر

می دمد در او روح پیام آور ِ رهبر

ره می نمایدت به بالا و بالاتر.

اشعار بعدی

 
 

ترجمه از آلمانی به فارسی : میلاد مختوم