|
فریب
با
بوسه روز بر پنجره
نشسته میان این همه تنهایی
میشویم سبد خاطره ها را
بر
میبندم بال خیال را
ز
آنچه تو در آنی.
بر
میکشم پرده
ای ز رنگ شب
بر
آن تابستان گرم
شبهای بیخوابی
راز
و نیازها
و
همه آن لحظاتی که میدزدیم
از
زمین از زمان.
شباهنگام لیک
گشوده بال میایی
از
هزار و یک پنجره
با
همان لبخند و همان افسون
آرام میلغزی به میان بازوانم
و
مینشینی در آغوشم
باز
مست تو میشوم
و
جان همه پر ز بوی تو.
آه
اگر حقیقت به چشمانت
نوری میزد
و
بر لبانت بوسه ای
تا
مرا نه رنج این همه سخن بود
و
ترا
نه نیاز اینهمه
فریب
زرتشت
08.02.2007
|